تبليغاتX
ـــــ کــاکتــــوس ـــــ





































ـــــ کــاکتــــوس ـــــ

♫ در کـوی نیکـ نـامان مـا را گذر نـدادنـد ♫

چی میشد ؟!؟؟

انسان میتونست روزها و سالها بخوابه

بعد دوباره بیدار میشد و ادامه زندگی ..!!

خسته ام  !

میخوام اندازه تمام خستگی هام بخوابم


پ ن : حساب کردم مساوی شد با تمام عمرم

نوشته شده در شنبه 1390/11/08ساعت 14:42 توسط .. کـاکـتـــوس ..|


ای کاش مدادی برای نوشتن داشتم

و پاک کنی برای پاک کردن

آنقدر می نوشتم و پاک می کردم تا دفترم پاره شود

مثل دوران دبستان ..!!

و شروع گریه های مغرضانه

که شاید مادرم دفتری دیگر بخرد

اما امروز تقدیر خودکاری دستم داده ..

با کودکی که عاشق شعر و نقاشی ست ..

 

پ ن :

انگار همین دیروز بود ... یادش بخیر

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/18ساعت 15:11 توسط .. کـاکـتـــوس ..|


آدم هميشه دنبال قطعه اي گم شده است،
هيچ آدمي را نمي توان يافت كه قطعه خود را جستجو نكند
فقط نوع قطعه هاست كه فرق مي كند، يكي به دنبال دوستي است
ديگري در پي عشق؛ يكي مراد مي جويد و يكي مريد
***
يكي همراه مي خواهد و ديگري شريك زندگي، يكي هم قطعه اي اسباب بازي
به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود يا دست كم بدون آرزوي يافتن آن نمي تواند زندگي كند
گستره اين آرزو به اندازة زندگي آدم است و آرزوهاي آدم هرگز نابود نمي شوند
بلكه تغيير موضوع مي دهند. حتي آن كه نمي خواهد آرزويي داشته باشد
آن كه آرزويش را از كف داده است
آنكه ايمان خود را به آرزويش از دست داده است
تمامي تلاشش باز براي گريز از تنهايي است
***
 عشق، رفاقت، شهرت طلبي ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است
وشايد قوي ترين جذابيت وصال در همين باشد
كه آدمي در هنگام وصال هرگز گمان نمي برد كه روزي تنها خواهد ماند
ــــــــــــــــــــــــــ
تو گاهي خيال مي كني گمشده خود را باز يافته اي
اما بسيار زود درمي يابي كه اين بازيافته ات قدري بزرگتر از بخش گمشده توست
يا قدري كوچكتر
***
گاهي او را مي يابي و مدت كوتاهي در خوشبختي رسیدن به او به سر مي بري و
اما گاه او رشد مي كند و از خلاء تو يا حتي خود تو بزرگتر مي شود و ديگر در درونت نمي گنجد
آن گاه او بدل به قطعه گم شده يك نفر ديگر مي شود و
تو را براي جستن دايره خود ترك مي كند
 
***
گاه نيز تو بزرگ مي شوي و
او كوچك باقي مي ماند و روزي ناگهان درمي يابي كه (او) قطعه گم شده ي تو نبود
 
***
 
گاهي هم (او) را مي يابي و اين بار از ترس آنكه مبادا از دست تو ليز بخورد و برود
سفت نگهش مي داري ، دو دستي به او مي چسبي و
ناگهان گمشده تو زير بار اين فشار خرد و له مي شود
و سرانجام نيز از دست مي دهي اش
احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن
تنها مي ماني
*** 
گاه ته دلت حتي مي ترسي كه قطعه گم شده ات را پيدا كني
كه مبادا دوباره گمش كني
ـــــــــــــــــــــــــ
همیشه آن كس كه بيشتر دوست دارد، ضعيف تر است و بيشتر رنج مي برد
و همين ضعف است كه احساس بي ثباتي به آدم مي بخشد
زيراآدم تماميت خود را منوط به چيزي مي كند كه ثباتي ندارد
***
ما همواره خود را قطعه هايي گم شده حس مي كنيم. ما همواره در انتظار نشسته ايم؛
درانتظار كسي كه از راه برسد و ما را با خود ببرد، كه بيايد و ما را كامل كند
بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس مي كنيم
برخي از ما شايد براي هميشه در انتظار (او) بمانيم و بنشينيم و بپوسيم
***
برخي از ما ، ديروز، امروز و هر روز قطعه هايي گمشده بوده ايم
گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند
 
***
گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند
همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند ، اما ما دوستشان نداريم
***
به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم
اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم
و هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برخي رابطه ها ظريفند ، به طوري كه به كوچكترين نسيمي مي شكنند
***
و برخي رابطه ها چنان زمختند كه روح ما را زخمي مي كنند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برخي بيش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و
روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است
***
كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد
برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برخي هرگز ما را نمي بينند ونمي يابند و برخي ديگر
بيش از اندازه به ما خيره مي شوند
***
بعضي وقت ها هم بعضي ها توي زندگي تو راه مي يابند
اما هیچ گاه تو را نمي فهمند
مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی
دستت را سوزانده است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم
گاه براي يافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم
***
و همه چيز را به كف مي آوريم و اما (او) را از كف مي دهيم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد
زيرا تو او را كامل نمي كني
تو قطعه گمشده او نيستي
تو قدرت تملك او را نداري
گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند
و گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي
بي نياز از قطعه هاي گم شده
***
او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي سفر را آغاز كني
راه بيفتي ، حركت كني
او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند
اما پيش از خداحافظي مي گويد: شايد روزي به هم برسيم
مي گويد و مي رود
***
و آغاز راه برايت دشوار است
اين آغاز، اين زايش،‌ برايت سخت دردناك است
وداع با دوران كودكي دردناك است،‌كامل شدن دردناك است، اما گريزي نيست
و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي
و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود
اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسي
از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي
و تنها
***
بروي و بروي و بروي
ـــــــــــــــ
این متنو یکی از دوستام برام میل زدن
و بااجازشون گذاشتم تو بلاگ
نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12ساعت 19:7 توسط .. کـاکـتـــوس ..|


دل تنگم

       در اوج احساس

                      ... غرق در عشق

                                          اما چه بی رنگم ...

 سرد مثل برف ..!!

شاید به زندگی کاکتوسی ام عادت کردم

شاید ،  سخت آسان بودن زندگی را باور کردم

نمی دانم ، رشته افکارم در هم خمیده

یا همه را کودکی بازیگوش در هم تنیده

از اینسو و آنسو می نگارم

              ... بی هیچ کنشی برهم

                                          دور از هم

شاید که باید بشویم این دیدگانم ...!!

ــــــــــــــــــــ

پ . ن : این روزا خیلی به هم ریخته ام

سکوتم را توجیه بی دردی مپندار

دلـ شـ ـکـ ـسـ ـتـ ـه را قدرت فریاد نیست ..!

نوشته شده در سه شنبه 1390/06/15ساعت 21:35 توسط .. کـاکـتـــوس ..|


منو ببخش اگر گفتم رخت را در ماه دیدم

چرا که ماه حسود پرده بر چهره کشید

منو ببخش که خواستم دلت را نشکنم ..!!

نوشته شده در جمعه 1390/05/28ساعت 20:39 توسط .. کـاکـتـــوس ..|


پاك باد آن روزگاران

           از تن رنجور و خسته من

هجوم اشك خون آلودم

         بر طراوت قطره قطره باران

شايد آن دور دست ها

         دل شكــســتــه اي

بخواند بغض سردم را

   آنسوي خورشيد ...

                        ... كوي ياران !!

نوشته شده در شنبه 1389/11/09ساعت 17:9 توسط .. کـاکـتـــوس ..|


واژه ها ، دل شکسته را بند نزد

مهربانی ، هیچ زخمی را مرهم نزد

بر این چهره اندوه ، کسی لبخند نزد

آسمان شد اوج تنهایی من

رخ ماه شد ، خواب رویایی من ..

چه خرامان شد ، یار کیهانی من ... !!

نوشته شده در یکشنبه 1389/10/19ساعت 22:53 توسط .. کـاکـتـــوس ..|


ــــــــــ

ابر تمام آسمان در دلـــم گریست

رعد هق هقم طنین گذر زمان گشت

همه مبهوت و من نـ...ــگـران ...

آن لحظه که تقدیر شعرش را بر کلبه ی دلم نگاشت ...

***

خـــدا ... !!

نفیرم میان بغض سکـــوتم خاکستر شد

روحم گرفتار مرداب زندگی شد

زندگی ...

زندگی داستان دروغ در لباس حقیقت ...

ــــــــــ

نوشته شده در جمعه 1389/05/15ساعت 22:43 توسط .. کـاکـتـــوس ..|


اینجا ...! پشت حصار زندگی

 

                                            ناله ای در نسیم ، می خواند مرا

آنـسوی سیـــم های سـرد

 

                                            دستـانی گـــرم ، می بوسد مــرا

لحظـات گـنــگ و دنیا تنـــگ

 

                                             حـس پــــرواز ، می بـویـد مــــرا

مـن در پـی دنــــج ازلتـــــم

 

                                            آسمـان ، پریشان می جوید مــرا

 

نوشته شده در ۱۶/۴/۸۸

نوشته شده در جمعه 1388/07/24ساعت 19:2 توسط .. کـاکـتـــوس ..|


با عرض سلام به تک تک دوستای گلم

امروز خیلی خودمونی میخوام حرف بزنیم

شاید تا مدتها خبری ازم نداشته باشین ، همینطور که خیلی وقته ازم خبری نبود – آخه زمستون گذشته سر یه اتفاق (البته سرکار که بودم) رگ و دیگر مطعلقات انگشت شصتم را با چاقو بردیم و مدتی تو بیمارستان بودم

بعد اون هم که اومدم حال و روز خوشی نداشتم و دستم تا مدتها توی گچ بود – خب هیچکسی بجز یکی دو نفر ازم خبر نداشت – البته الان که دارم اینا رو می نویسم هم دستم تا 80% بهتر شده و هم اینکه توی مرخصی ام

بله ؛ توی مرخصی که از پادگان گرفتم .

اول اردیبهشت از کرج اعزام بودیم – اولش گفتن که 04 بیرجند افتادیم ، فردا که رفتیم اعزام بشیم ، گفتن تا ظهر خودتون رو به 02سه راه افسریه تهران معرفی کنید . اون روز خانواده ام خیلی خوشحال بودن ...

بعد ازاینکه اونجا رفتیم – همون جلوی درب دژبانی کلی بشین – برپا  رفتیم .بعد اینکه گزینش شدیم و گروهانمون مشخص شد و بهمون لباس دادن – گفتن گورتون رو گم کنید و دوشنبه (هفتم) اینجا خودتون رو معرفی کنین ... وای بحالتون اگه تاخیر یا نه هست (غیبت) داشته باشین ...

به قول بچه ها : سربازی مثل شتری میمونه که جلوی در هر خونه ای که پسر داشته باشن میخوابه ...!!

چندتا نوشته داشتم ، اما همه رو پاره کردم ...

فقط امیدوارم برام دعا کنید و فراموشم نکنید ... !!

 

به امید دیدار

نوشته شده در جمعه 1388/02/04ساعت 14:53 توسط .. کـاکـتـــوس ..|



مطالب پيشين
» عنوان نداره
» کودکانه
» ـــ قطعه گم شده ـــ
» روزهای برفی
» خاطره تاریک
» ـــ تـهــي ـــ
» بدون عنوان
» .. تقدیر پریشان ..
» ... رهـــایی ...
» ..... امید برگشت دوباره .....

Design By : Pars Skin