♫ در کـوی نیکـ نـامان مـا را گذر نـدادنـد ♫
چی میشد ؟!؟؟
انسان میتونست روزها و سالها بخوابه بعد دوباره بیدار میشد و ادامه زندگی ..!! خسته ام ! میخوام اندازه تمام خستگی هام بخوابم
پ ن : حساب کردم مساوی شد با تمام عمرم و پاک کنی برای پاک کردن آنقدر می نوشتم و پاک می کردم تا دفترم پاره شود مثل دوران دبستان ..!! و شروع گریه های مغرضانه که شاید مادرم دفتری دیگر بخرد اما امروز تقدیر خودکاری دستم داده .. با کودکی که عاشق شعر و نقاشی ست .. پ ن : انگار همین دیروز بود ... یادش بخیر در اوج احساس ... غرق در عشق اما چه بی رنگم ... سرد مثل برف ..!! شاید به زندگی کاکتوسی ام عادت کردم شاید ، سخت آسان بودن زندگی را باور کردم نمی دانم ، رشته افکارم در هم خمیده یا همه را کودکی بازیگوش در هم تنیده از اینسو و آنسو می نگارم ... بی هیچ کنشی برهم دور از هم شاید که باید بشویم این دیدگانم ...!! ــــــــــــــــــــ پ . ن : این روزا خیلی به هم ریخته ام سکوتم را توجیه بی دردی مپندار دلـ شـ ـکـ ـسـ ـتـ ـه را قدرت فریاد نیست ..! چرا که ماه حسود پرده بر چهره کشید منو ببخش که خواستم دلت را نشکنم ..!!
از تن رنجور و خسته من هجوم اشك خون آلودم بر طراوت قطره قطره باران شايد آن دور دست ها دل شكــســتــه اي بخواند بغض سردم را آنسوي خورشيد ... ... كوي ياران !! واژه ها ، دل شکسته را بند نزد مهربانی ، هیچ زخمی را مرهم نزد بر این چهره اندوه ، کسی لبخند نزد آسمان شد اوج تنهایی من رخ ماه شد ، خواب رویایی من .. چه خرامان شد ، یار کیهانی من ... !! همه مبهوت و من نـ...ــگـران ... *** خـــدا ... !! نفیرم میان بغض سکـــوتم خاکستر شد روحم گرفتار مرداب زندگی شد زندگی ... زندگی داستان دروغ در لباس حقیقت ... ناله ای در نسیم ، می خواند مرا آنـسوی سیـــم های سـرد دستـانی گـــرم ، می بوسد مــرا لحظـات گـنــگ و دنیا تنـــگ حـس پــــرواز ، می بـویـد مــــرا مـن در پـی دنــــج ازلتـــــم آسمـان ، پریشان می جوید مــرا نوشته شده در ۱۶/۴/۸۸ با عرض سلام به تک تک دوستای گلم امروز خیلی خودمونی میخوام حرف بزنیم شاید تا مدتها خبری ازم نداشته باشین ، همینطور که خیلی وقته ازم خبری نبود – آخه زمستون گذشته سر یه اتفاق (البته سرکار که بودم) رگ و دیگر مطعلقات انگشت شصتم را با چاقو بردیم و مدتی تو بیمارستان بودم بعد اون هم که اومدم حال و روز خوشی نداشتم و دستم تا مدتها توی گچ بود – خب هیچکسی بجز یکی دو نفر ازم خبر نداشت – البته الان که دارم اینا رو می نویسم هم دستم تا 80% بهتر شده و هم اینکه توی مرخصی ام بله ؛ توی مرخصی که از پادگان گرفتم . اول اردیبهشت از کرج اعزام بودیم – اولش گفتن که 04 بیرجند افتادیم ، فردا که رفتیم اعزام بشیم ، گفتن تا ظهر خودتون رو به 02سه راه افسریه تهران معرفی کنید . اون روز خانواده ام خیلی خوشحال بودن ... بعد ازاینکه اونجا رفتیم – همون جلوی درب دژبانی کلی بشین – برپا رفتیم .بعد اینکه گزینش شدیم و گروهانمون مشخص شد و بهمون لباس دادن – گفتن گورتون رو گم کنید و دوشنبه (هفتم) اینجا خودتون رو معرفی کنین ... وای بحالتون اگه تاخیر یا نه هست (غیبت) داشته باشین ... به قول بچه ها : سربازی مثل شتری میمونه که جلوی در هر خونه ای که پسر داشته باشن میخوابه ...!! چندتا نوشته داشتم ، اما همه رو پاره کردم ... فقط امیدوارم برام دعا کنید و فراموشم نکنید ... !! به امید دیدار
گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند
او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند
ابر تمام آسمان در دلـــم گریست
رعد هق هقم طنین گذر زمان گشت
آن لحظه که تقدیر شعرش را بر کلبه ی دلم نگاشت ...
ــــــــــ
![]()
![]()
| Design By : Pars Skin |


